You drove me crazy about you...
تکپارتی از چانگبین(درخواستی)
علامت تو:○
علامت دیگران:_
با یادآوریِ ساعت، دوباره نفس عمیقی کشیدی و سعی کردی چشمات رو برای لحظهای ببندی.
ساعت دو و نیم نصفه شب بود و هنوز همسر عزیزت نیومده بود خونه!
چندین بار بهش زنگ زده بودی اما فقط پیام میفرستاد و میگفت که زود به خونه میاد و فعلا نمیتونه با تلفن صحبت کنه؛ پیامهاش، آماده و از روی سیستم بودن که با یک کلیک ساده اونارو برات ارسال میکرد...!
اولین بار بود که یه همچین اتفاقی افتاده بود پس طبیعیه که الان در حد مرگ نگرانش باشی... نه؟!
بالاخره بعداز مدتها استرس و دلشوره، صدای فرو رعتن کلید توی قفل در روشنیدی.
از اینکه خیالت راحت شده بود نفست رو بیرون دادی اما هرچی صبر میکردی، فقط کلید توی در چرخونده میشد؛ اما خبری از باز شدن نبود!
بالاخره خودت تصمیم گرفتی که در رو باز کنی و ببینی که چه خبره و چرا انقدر اومدنش رو لفت میده...!
بعداز باز کردن در، با چشمای خمار و صورت قرمز شدهی چانگبین روبهرو شدی که حتی بعداز باز شدنِ در توسط تو، طوری به حالت جدی کلید رو میچرخوند و برای باز کردنش تلاش میکرد که انگار داره به مهمترین ماموریت دنیا رسیدگی میکنه!
با دیدنِ مستیش، و اینکه اصلا حواسش سرجاش نیست، پوفی کشیدی و دستش رو از روی در کنار زدی.
خودت کلید رو درآوردی و بعداز هل دادنِ چانگبین به داخل خونه، در رو بستی.
به سختی دستش رو گرفتی و توی اتاق بردی.
وقتی خودش رو روی تخت پرت کرد، دست به کمر جلوش وایستادی و گفتی:" هی، سئو چانگبین! رفتی بار؟!!! چرا باید انقدر مست و انقدر دیر برگردی خونه؟؟!!"
همینطور که سعی میکرد خودش رو از پالتوی بلندی که توی تنش بود خلاص کنه، با لحن ناپایداری گفت:" نخیرم! من... بار نرفتم!"
چندین بار پلک زد و دوباره ادامه داد:" فقط... فکر کنم با اعضا رفتیم رستوران و... من فقط یکم سوجو خوردم. همین!"
به سمتش رفتی و همینطور که خودت پالتو و کیفش رو درمیاوردی زمزمه کردی:" ظرفیتت انقدر کمه یا منو داری مسخره میکنی؟!"
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت تو:○
علامت دیگران:_
با یادآوریِ ساعت، دوباره نفس عمیقی کشیدی و سعی کردی چشمات رو برای لحظهای ببندی.
ساعت دو و نیم نصفه شب بود و هنوز همسر عزیزت نیومده بود خونه!
چندین بار بهش زنگ زده بودی اما فقط پیام میفرستاد و میگفت که زود به خونه میاد و فعلا نمیتونه با تلفن صحبت کنه؛ پیامهاش، آماده و از روی سیستم بودن که با یک کلیک ساده اونارو برات ارسال میکرد...!
اولین بار بود که یه همچین اتفاقی افتاده بود پس طبیعیه که الان در حد مرگ نگرانش باشی... نه؟!
بالاخره بعداز مدتها استرس و دلشوره، صدای فرو رعتن کلید توی قفل در روشنیدی.
از اینکه خیالت راحت شده بود نفست رو بیرون دادی اما هرچی صبر میکردی، فقط کلید توی در چرخونده میشد؛ اما خبری از باز شدن نبود!
بالاخره خودت تصمیم گرفتی که در رو باز کنی و ببینی که چه خبره و چرا انقدر اومدنش رو لفت میده...!
بعداز باز کردن در، با چشمای خمار و صورت قرمز شدهی چانگبین روبهرو شدی که حتی بعداز باز شدنِ در توسط تو، طوری به حالت جدی کلید رو میچرخوند و برای باز کردنش تلاش میکرد که انگار داره به مهمترین ماموریت دنیا رسیدگی میکنه!
با دیدنِ مستیش، و اینکه اصلا حواسش سرجاش نیست، پوفی کشیدی و دستش رو از روی در کنار زدی.
خودت کلید رو درآوردی و بعداز هل دادنِ چانگبین به داخل خونه، در رو بستی.
به سختی دستش رو گرفتی و توی اتاق بردی.
وقتی خودش رو روی تخت پرت کرد، دست به کمر جلوش وایستادی و گفتی:" هی، سئو چانگبین! رفتی بار؟!!! چرا باید انقدر مست و انقدر دیر برگردی خونه؟؟!!"
همینطور که سعی میکرد خودش رو از پالتوی بلندی که توی تنش بود خلاص کنه، با لحن ناپایداری گفت:" نخیرم! من... بار نرفتم!"
چندین بار پلک زد و دوباره ادامه داد:" فقط... فکر کنم با اعضا رفتیم رستوران و... من فقط یکم سوجو خوردم. همین!"
به سمتش رفتی و همینطور که خودت پالتو و کیفش رو درمیاوردی زمزمه کردی:" ظرفیتت انقدر کمه یا منو داری مسخره میکنی؟!"
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۹۲۹
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط